
تنهایی و خنده ای را بر من چه سود
این وصل و این جدایی را غایت چه بود
هر چند تاُمل می کنم بیش بدانم
کامد و رفتش علتش بر من چه بود
متغیری بود بر جان و حال من
از خودم بر خودم آگاهی داده بود
آنی آمد، آنی هم رفت از پیش من
وهم ِ عشقش در جان من انگیزه بود
حال دگر نه او مانده، نه خنده بر لب
باری که بر خود آمدم، او رفته بود
کریم
اردیبهشت ۱۳۸۸

تصنع ِ حرف های پر از
احتیال اوبه حال خرابم دیریست، ره نمی برد
-
صدای خراش خیزش خزان
از بستر برگ های شاخسار درختان خمار از آرزوهای بی سرانجام من
خاطرم آزرده می کند
-
آفتاب ِ مشرق
از مغرب تابیده بود بر پندار بی ریا و ساده لوح من
و من
چنین انگاشته بودم، از روی ساده لوح ِ پندارم
که طلوعی است بر شب من
لیک ندانستم
که روز را می توان، از شب تیره تر باشد
که حقیقت از دروغ، کاذب تر...
کریم
امرداد ۱۳۸۸

امیدی نیست
امید ها در دامان نگاه های سرشار از مهرِ بی دریغ تو گرد آمده است
نوری نیست
تو بر من بتاب
-
به انتظار تو نشستم
به جست و جوی تو گشتم
لیک در این پهنه ی نومید
من تو را آزاد تر از آنی یافتم که بتوان تو را در سر نوشت سرایید
-
من ستاره ها را
در کهکشان چشمان بی پایان تو می نگرم
کاش چشم را توان چیدن بود
-
من تو را هرگز، به شهوت نفس نخواسته ام
چرا که تو را پاک تر از آنی که من حتی
با چشمانی بسته به تصور تو باشم
کریم
مرداد 1388...

نیمه شب، صبح دم را انتظار می کشم
شور عشقی ست در سرم
شور کاذب، شور منفی
-
شب نمناک و بارانی
صدای غرش ابرها
موج باران
اشک مواج آدم ها
-
شاید این آخرین غروبی بود که من دیدم
از پشت ابرها، زیر باران
وز پشت کوه ها، دور ز یاران
-
شب بس کبود
و ماه تیره بود
-
بامداد تا سحر وقتی نبود اما
اندر این ساعات ره بدین احوال ها
مانده ایم ما بدین تردد سال ها
کریم
۲۲ خرداد ۱۳۸۸

زیر سو سوی ِ انوار مهتاب
ناله ی مرغ اسیری، گوش هایم را به شنیدن فرا می خواند
که بر غایت آزادی می خواند
-
مَه، پشت مِه، پشت ابرهای سیه
در تلاش بر تابیدن و آگاهی است
و بر ظلمت شب می تازد
وقت تلف کردن نیست...
-
در این جنگل ابر، که
مِه
دیدگانم را تا سرحد نابینایی گرفته
من در انتظار نسیمی هستم تا
بار دگر دیدگانم زلال آیند
وقت تلف کردن نیست...
-
به پا خیزید، و فانوس به دست
برِ تاریکی بتابید
تا در سیاهی ِ شب
سرخ لکه های آزادی را
بر پیراهن آزادگان ببینید
و خون جاری شهیدان را که دربستر خیابان...
بپا خیزید که دیگر...
وقت تلف کردن نیست...
کریم
خرداد ۱۳۸۸

کبوتران سیاه و سپید، لب بام ها، به آزادی تمام نشسته اند
صدای گنجشکان، رطوبت باران بهاری
صدای لرزش برگ ها که از ساز نسیم بهاری به رقص در آمده اند
-
کاش من نیز مانند پرندگان بودم
سر پناهم آسمان، و آشیانی به وسعت زمین داشتم
لیک به خط های خیابان محدود شده ام
-
کاش قطره بارانی بودم تا به تلالوِِ خود، آسمان را زیباتر می ساختم
و بر سختیِ سنگی می باریدم و به نرمی آوازش می دادم
و به خاک می نشستم و سبب گلی می شدم
یا بر سفره ی گلبرگی می نشستم و نوازشش می دادم
لیک به تنگ آبی، محدود شده ام
-
کاش نسیمی بودم، که آمدن بهار را مژده می دادم
با نوازش، درخت را از خواب چوبینش بیدار می کردم
بر گیسوان دشتها می وزیدم
و لبخند را بر لبان شکوفه ها می نهادم
لیک به نفس هایم محدود شده ام
کریم
اردیبهشت ۱۳۸۸

من از دوری ز تو لبریزم
بیم آن دارم که دیگر
خورشید های همیشه تابان تو
بر ظلمت شب های بی ستاره ی من
طلوع نکنند
و دستانت به مهر، دستان سرد من را نیاسایند
هر گاه که یاد آن شب،یاد آن نگاه بی دریغت می کنم
آهی عمیق از ژرفای دلم بر می خیزد
بیم آن دارم که دیگر
آفتاب های همیشه بی دریغ تو
بر ظلمت شب های بی ستاره ی من
نبارند
۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

زندگی جنگِ با سرنوشت است
که پایانش آغاز دیگری دارد
زندگی شهر غروب ها و طلوع هاست
و نبرد روز و شب
بی صدا فریاد مهیبی سر می دهم
آهی می کشم، آهی از اعماق درون
گذر زمان، درو می کند لحظه های عمرم را
و می پاشد به جای اندرش بذر حسرت و آه
حسرتِ لحظه های تلخ و شیرین
آهِ آن فرصت های دیرین
کریم
۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

من چه تنهام، همدمی می خواهم
در این سرای بی کسی، محرمی می خواهم
دل به که بندم؟ به چه بندم؟ به چه ها دل خوش کنم من؟
من از همه چیز و همه کس فارق گشتم
دل از این جهان گسستم
دل از این هوا گسستم
تا دلم به او ببندم
که در این حال و هوا نیست
که از این جنس و جهان نیست